تبليغاتX
اين سقف بلند ساده ي بسيار نقش...

اين سقف بلند ساده ي بسيار نقش...

امروز روز مرگ من است
دیروز هم بود
هر روز، روز مرگ من است
نمی دانم چرا متولد نمی شوم
از وقتی که تو رفته ای
ای کاش خانه ای داشتم
کنار قبر تو
پدرم در کنار تو خیالم راحت است
برای تو که گل می آوردند
مرا هم دلداری می دهند
برای تو که می گریند
مرا هم همراهی می کنند
پدرم برای نبودن تو
قرنها گریستن هم کم است...

+نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت2:37توسط شیـــــــــــــــوا رحیمـــــــــــــی |
تنهایی آدم ها حد و مرزی نداره،

گاهی اوقات حتی در کنار کسایی هم

که دوستشون دارن در اوج تنهایی هستن...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت20:22توسط شیـــــــــــــــوا رحیمـــــــــــــی |
به سلامتی از دست رفتگانمون
که حداقل اونا به یادمونن
چند وقت یه دفعه می یان تو خوابمون

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت20:20توسط شیـــــــــــــــوا رحیمـــــــــــــی |
سه نقطه ی انتهای
جمله هایم را دوست دارم
فقط اوست که با دیدنشان می فهمد
چه می گویم
می فهمد خوشحالم
یا ناراحتم
انگار درون چشمهایم خیره شده است
نقطه چین های آخر جمله هایم
برای توست...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت20:18توسط شیـــــــــــــــوا رحیمـــــــــــــی |
امشب دلم بی بهانه گریه کردن می خواهد
بی بهانه پنهان شدن در خود
به احترام تمام غم هایم
که بی صدا در درونم شکستند
و کسی صدایشان را نشنید
یک شب، امشب
سکوت می کنم
و در تاریکی مطلق فرو می روم
برای آرامش قلب بی قرارم
و فردا در روشنی روز
به لبخندهای بی توقعم
ادامه می دهم...

+نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت21:49توسط شیـــــــــــــــوا رحیمـــــــــــــی |
حتی خودم هم دیگر خودم را نمی بینم
نمی دانــــــــــم آیینه ام را کجا گذاشته ام
انگار تا همین چند لحظه پیش دستم بود
تو آن را ندیدی عزیزکــــــــم؟؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت21:46توسط شیـــــــــــــــوا رحیمـــــــــــــی |
چشمانم بهترین هدیه است برای تو
نه برای زیباییشان :)
برای عمق عشقی که درون آن می بینی
برای حرفهای عاشقانه ای که نمی زنم
و می توانی از چشمانم بخوانی
و برای چیزهای دیگری که خودت می بینی
و نمی توانم اینجا بگویم
بیا عزیزکم چشمانم
هدیه نوروزی برای توست :*

+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت21:5توسط شیـــــــــــــــوا رحیمـــــــــــــی |
آخرین سیگارم را به افتخار تو آتش می زنم
به افتخار تو که یادم نرود
چگونه من و عشقم را سوزاندی
اینک من زنی تنهایم
که بعد از تو هیچ مردی
شیرینی عشقم را تجربه نمی کند...

+نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت22:12توسط شیـــــــــــــــوا رحیمـــــــــــــی |
همه ی راه های مردن را آزموده ام
جان سخت تر از آنم که بیهوده بمیرم
عزیزکـــم فقط  یک راه مانده است
آری بی تو می میــــرم
می توانی امتحان کنی؛
کمــــی دیرتر بیا...


+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت16:55توسط شیـــــــــــــــوا رحیمـــــــــــــی |
روبرویت نشسته ام
پاتوق همیشگی مان
کافه نادری
صندلی های لهستانی
چای در استکانهای کمر باریک
من سیگار بهمنم را می کشم
تو روبرویم نشسته ای
خیره در چشمانم
باز هم پک می زنم به سیگارم
عمیق؛ خیره در چشمان تو
و تـــو
دود می کنی مرا...

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت22:19توسط شیـــــــــــــــوا رحیمـــــــــــــی |